عشق با طعم قهوه و صدای موسیقی و عطر عود
عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !
آن وقت دلخوش می کنم
به زندگی بعدی ام...
کودک درون بازیگوشی خواهم شد...
آزاد، رها و بی قید و شرط عاشق
شاید
به آرزوهای کفن شده این زندگی هم رسیدم...
بیست و هشت سال هم گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد...
نه زنده تر از قبل شده ام، نه مُرده تر...
همان آدم روزهای قبل، بی هیچ انفاق خاصی...
هر سال همین بساط بی بساط را با خودم دارم، خیال میکنم با این یک سال گذشتن، قرار است قمر هوا بشود...
قرار تمام دنیا بایستد منتظر من که به تمام کارهای نکرده و عقب افتاده ام برسم...
هزار تصمیم میگیرم که تا یک سال بعد هیچ اقدام خاصی برای این همه تصمیم نمیکنم...
فقط فریاد میزنم... همین... بلوف محض است آن هم از ترس...
قبلا ها گاهی از سر ناچاری چند روزی میمُردم...
در عالم بی خبری بود و نبود...
راستش دلم برای کمی مُردن تنگ شده است...
این روزها زیادی دارم زندگی میکنم... و خسته ام از این همه زندگی کردن بی سر انجام که هرچی فکر میکنم نمیفهمم چه دردی از من و دنیا دوا می شود...
کاش مثل قبلها، به یُمن توفیق اجباری، کمی میمُردم...
چقدر خوش می گذشت آن روزها... یادش بخیر
| Design By : nightSelect.com |

